پارمینپارمین، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

پارمین تکه ای از بلور

مسابقه *من وبلاگم رو دوست دارم *

من از طرف دوست خوبم سمیرا جون مامان پرنیان جون به این مسابقه دعوت شدم و ازش ممنونم .  هدف از ساخت وبلاگ و اینکه چرا وبلاگم رو دوست دارم  :   من تقریبا دیر با نی نی وبلاگ و نی نی سایت آشنا شدم . ولی یک روز داشتم توی نت دنبال فوق تخصص نوزادان در کرج میگشتم ناخودآگاه سر از نی نی سایت در آوردم و سریع تصمیم به ساخت وبلاگ گرفتم تا لحظه های شیرین بزرگ شدن جگر گوشه ام رو اینجا براش ثبت کنم تا وقتی بزرگ شد با خوندنش لذت ببره و لبخند روی لبای نازش بشینه و منم با دیدنش لذت ببرم . البته یک چیز مهم دیگه اینکه کلی دوستای خوب برای خودم وبرای بعدهای دختر گلم پیدا کردم که تا الان کلی از تجربیات خوبشون استفاده کردم . وبلاگ...
25 بهمن 1391

اولین مسافرت

بهترینم روز چهارشنبه 18 بهمن به اولین سفرت رفتی عزیزم .به همراه مامان و بابا ومامان جون و بابا جون .  رفتیم سمنان پیش مامانی و بابایی (مامان و بابای بابا ) . عمه الهام و خاله ندا هم اونجا زندگی میکنن . توی راه 2 ساعت اول رو تخت خوابیدی ولی 1 ساعت بعدی رو کلا گریه کردی و خیلی کلافه شده بودی و اذیت شدی جاتو کثیف کرده بودی . گرمتم بود . تاریکم بود حق داشتی .وقتی هم که رسیدیم اولش غریبی میکردی و از بقلم تکون نمیخوردی و منو محکم نگه داشته بودی فدای دستای کوچولوت بشم من . ولی بعد از نیم ساعت دیگه بقل همه میرفتی و خوشحال بودی از اینکه دورو ورت شلوغه . شب هم زود گرفتی خوابیدی . فقط شب اول ی حشره ی بد جنس اومده 4 جای دستترو ...
24 بهمن 1391

اولین تولد

خوشگلکم روز پنجشنبه 12 بهمن به اولین تولد دعوت شدی .( تولد نوه ی دوست مامان جون).اولش من نمیخواستم بریم و میگفتم تو اونجا اذیت میشی ولی به اصرار مامان جون رفتیم . و چقدر خوب شد رفتیم بر خلاف اون چیزی که فکر میکردم خیلی خوشت اومده بود و به رقص نورها که روی دیوار افتاده بود نگاه میکردی و از خوشحالی جیغ میزدی و پا میکوبیدی . فقط اولش که وارد شدیم چون شلوغ بود و دوست مامان جون تا رفتیم تو تورو ازم گرفت کمی غریبی کردی و گریه کردی ولی بعدش که بردمت توی اتاق لباساتو عوض کنم آروم شدی و تا آخر شب کلی بهمون خوش گذشت و تو هم اصلا اذیت نکردی کوچولوی دوست داشتنی من . (فقط قبل از شام هم ی کار خرابی حسابی کردی و دلی از عزا در آوردی که با کمک باب...
15 بهمن 1391

6 ماهگی و اولین غذای کمکی

فرشته کوچولوی من امروز 6 ماهت تموم شد کوچولوی من . 6 ماهه که شدی عمرم و جونم و نفسم . وای باورم نمیشه عسلم داره این روزا مثل برق و باد میگذره . توی این روزا میتونی به مدت طولانی تری بشینی و تعادلت رو خیلی خوب حفظ میکنی . تعادل دستات رو هم به خوبی به دست آوردی و به محض اینکه چیزی میاریم سمتت با دستات سریع میگیری و بعد از بازرسی چشمی بازرسی دهنی میکنی .  6 ماهگیت مبارک نور چشم امروز بعداز ظهرم بردیمت آتلیه و کلی ازت عکس های قشنگ انداختیم و گفت 15 فروردین حاضر میشه هر کاری کردم گفت زودتر نمیشه که نمیشه .اونجا هم بچه خوبی بودی و اذیت نکردی توی ماشین هم خوابیده بودی و خداروشکر اونجا خوابت نگرفت فقط آخراش خست...
5 بهمن 1391

واکسن 6 ماهگی

ماه زیبای من روز 3 بهمن با بابا رضا رفتیم بهداشت واکسنت رو زدیم وای که چقدر بد بود و دردت اومد ویه عالمه گریه کردی الهی قربون اون پاهای نازت بشم من وقتی خانمه میخواست واکسنت رو بزنه اولش منو نگاه کردی و خندیدی یکدفعه که سوزنو فرو کرد توی پات جیغت رفت هوا و گوله گوله اشک میریختی منم صورتمو چسبونده بودم به صورتتو قربون صدقت میرفتم بابا رضا هم پاهاتو نگه داشته بود و بعدش بابار ضا بقلت کرد و رات برد تا آروم شدی ولی هر کیو میدیدی از نزدیکت رد میشه از جا میپریدی و لب بر میچیدی وای که دل من و بابا رضا کباب شد عروسکم بعدش رفتیم خونه مامان جون اینا اونم ناراحت بود که چرا نبردیمش و تو هم دیده بودیش همش با  زبون خودت واسش درد و دل میکردی .خد...
5 بهمن 1391

این هفته

 سلام به دختر نازم و یه معذرت خواهی ازت که هفته گذشته اصلا برات چیزی ننوشتم . آخه جدیدا خیلی شیطون شدی نمیذاری هیچ کاری کنم و دربست در اختیارتم . الانم اومدم تا از کارای هفته گذشتت بگم . 1- صبح ها وقتی از خواب بیدار میشی اگه گرسنه باشی دین و ایمون نداری هیچی نمیبینی و نمیشنوی فقط می می میخوای و گریه میکنی حتی چشماتم باز نمیکنی فقط می می . ولی اگه سیر باشی و بیدار بشی کلی خوش اخلاقی و خودترو کش و قوس میدی و یه عالمه میخندی و با در و دیوار حرف میزنی و میگی اوووووووووو بووووووووو . 2- از وقتی که تونستی بشینی تا میخوابونمت گردنترو میاری بالا و میخوای بشینی و وقتی مینشونمت اصرار داری که نگهت ندارم تا بتونی تنهایی بشینی و دور ورترو...
1 بهمن 1391
1